سيد محمد عبد الحسيب بن سيد أحمد العلوي العاملي

167

قواعد السلاطين ( فارسى )

مخبران اخبار نقل كرده‌اند كه : جمشيد از وزير خود پرسيد كه : سلاطين را اتّصاف به كدام صفت از جملهء ضرورات باشد ؟ گفت : رفق و نرم‌خويى و ملايمت ؛ زيرا كه رعيّت بدين صفت دعاى پادشاه گويند ، و لشكريان بدين خصلت رضاى پادشاه جويند ، و سلطنت به دعاگويى رعيّت و رضاجويى سپاه ، انتظام مىيابد . و ديگر به رفق ، گوشمال مجرم بر وجهى مىتوان داد كه به عنف ، مثل آن ميسّر نشود . چنانچه مورّخان سير و تواريخ آورده‌اند كه : يكى از ملوك به سمت تلطّف و رفق ، موسوم بود . مطبخى خود را گفت كه از برايش فلان طعام بپزد ، و در آن تكلّف بسيار به جاى رساند . مطبخى آن طعام را ترتيب نموده با انواع ديگر از اطعمه به نظر آورد . سلطان بدان طعامى كه خود فرموده بود نظر انداخت . مگسى ديد در روى طعام ؛ برداشت و بيفكند . ديگر لقمه برگرفت . مگسى ديگر ديد . او را نيز بينداخت . در لقمهء ديگر مگسى بود . دست از آن طعام بازداشته از اطعمهء ديگر تناول نمود ، چون خوان برداشته شد ، مطبخى را طلب كرد و گفت كه : اين خوردنى كه ساخته بودى ، به غايت لذيذ بود . فردا هم ازين نوع بساز ، به شرطى كه مگس بسيار در آن نباشد . حاضران از اين معنى تعجّب نمودند كه مطبخى را شرمسارى داد كه تعذيبى به آن همراه نبود . بيت چو در مقابلهء جرم ، لطف بيند كس * شود خجل‌زده « 1 » و اين خجالت او را بس

--> ( 1 ) . اين تعبير را كه باز هم در متون آن روزگاران هست ، قاعدتا بايد « خجل‌زده » خواند ، چه « خجل » به معناى خجالت و شرمسارى است و « خجل » - كه امروز غالبا « خجل » تلفّظ مىكنند - به معناى شرمسار و خجالت‌زده .